خرید بک لینک

می شود یک قلم به من بدهید؟
شعری به ذهنم رسیده است
دلم می خواهد
همه ی درختان کاغذ شوند
من بنشینم
وباشهد گلها
نام تو را بنویسم
جوری بنویسم
که خط تیره این بار نتواند
سیاهیش را به میان بیاورد
و فاصله فرصتی نداشته باشد
که مارا از هم جدا کند
وقتی فاصله نباشد
اینجا دوباره
شعرها بی اختیار
روی کاغذ می ریزند.........

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 20:13

دلم می خواهد
 باران ببارد
وصدای پاهایت را
 قطره های باران
 به خانه ام بیاورند
بهار بیا
 که من بی تاب
 شقایق های توام .

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

جوانه زده
گلدان کوچکم
دلم کمی بهار می خواهد
نمی آیی؟

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

سری به خانه پدری زدم .خانه ایی که همه خاطرات کودکی .جوانی .باهم بودن ها .پدرم .مادرم .خواهر وبرادرهای قد ونیم قد .مادربزرگ .پدربزرگ عمه .عمو خاله ودایی .لحظه های خوب زندگی .خوشی های بی دلیل .از هر گوشه صدای قهقهه به گوش می رسید .به طرف اشپزخانه میروم .پشت پنجره ایستاده ام و به درختان عاری از برگ&nb

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر.دوباره اخگر می شود
و رودخانه .سرچشمه
و آذرخش ها.ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم مادر.......

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10


دلم برای دلم میسوزد
برای دلتنگی کردن هایش
برای بی تاب شدن هایش
برای صبرش .قرارش
دلم برای ناموزون طپیدن هایش
میگیرد
برای انتظار کشیدنش
برای تنهایی اش
دلگیر است اخر.......

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

این روزها سرشارم از نمی دانم ها و باید ها و نبایدهای روزگار.......

حس غریبی است روزگار من

گاهی سکوت یعنی کلی حرف

می خواهم سکوت کنم

دیگر نای حرف زدن ندارم....

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

دستم
به تو  نمی رسد
فقط حریف واژه ها می شوم
مینویسم .خط میزنم
تمام کاغذهای سفید را
پرمیکنم
تنگاتنگ هم
بی هیچ فاصله ای
دوباره پشیمان میشوم
واژه ها هم با من یار نیستند
ممنوعه .ممنوعه 
 زمان هم به تماشا نشسته 
  تا شکسته شدن بغض گلو
 و فوران اشک مرا بنگرد..
  غافل از اینکه چشمانم تهی است از اشک
  و رمقی برای گلو نمانده
   تا بغض را بشکند....

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

تا چند روز  دیگر
 امروز
 پارسال می شود
باتمام تلخی ها
با خوشی ها
امروز سالهاست می رود
و ما همیشه
 چشممان پی فرداست
به فکر پاییز
 تابستان را
 و یه فکر بهار
 زمستان را
 فدا می کنیم .
 عید می گیریم
 و دوباره
 همانی می شویم که بودیم
 با اختلاف
 چند تار موی سپید تر

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

می خواهم آجری پیدا کنم
برای شروع کافیست
آجر به آجر خواهم ساخت
خانه ای به رنگ خورشید
نقش هایش را با دست هایم خواهم کشید
و آسمانش را پر از پرستو خواهم کرد
زود زود به خانه ام بیا
نبودن هایت را پاک کرده ام ازصفحه دلم
خاطراتت قدعلم کرده وهرگز غصه نبودنت را نمی خورم تو بامنی
طلوع کن.بهار امده ......

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

روزهایم را ورق میزنم...مثل یک دفتر صد برگ ولی حوصله خواندنش را ندارم
فقط ورق میزنم روی بعضی ورق ها توقف میکنم
توقفی خیلی کوتاه فقط در حد یک لبخند یا شاید هم قطره ای اشک
ولی...احساس خوبی ندارم

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 23:50

تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام ... راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... " فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نمی گیرم تو نگرانم نشو ..........

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 23:50

بوی کافور و خاک باران خورده
 عکسی جا خوش کرده در قابی با روبان مشکی
 رقص باد با اعلامیه های همدردی......
اندوهی فرو نشسته در اعماق جان
 اندوهی از سر تن دادن
اندوهی از سر اهلی شدن.....

«به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم»
و به دشت و بیابان پناه می برم
 کوهها صبوریت،دشت شادابیت،جویبار پاکیت
 و من تو را می بینم
 در جوانه ی گلها لبخند میزنی
 دستهایت را که در شاخه های درختان تکان می دهی.

و ما روزها،هفته ها،ماهها و سالها رابا یاد تو هنوز دوره می کنیم......

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 23:50

آه دخترم
 دخترم آوازهایی که میروییدند
 دخترم ترانههایی که میرقصیدند
 بیدار شو
باد را میگویم برود از سر شاخهها
ماه را بچیند بیاورد
 گردنآویزت کنم.
نسیم را میگویم برود از دل بهار
 گلسرخ را بچیند بیاورد
 پیراهنت کنم.
پرنده را میگویم برود از آسمان
 ستارهها، بادبادکها، رنگینکمانهای شاد
 و هر چه تو بخواهی را
 بچیند، برایت بیاورد
 تو فقط
 خاکها را کنار بزن
 بیدار شو!بیدارشو...........

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 23:50

این روزها انگار

 تمام دختران سرزمین من

 شبیه هم هستند !!


همه زیبایند...

همه غمگینند...

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

عمری در کار عمری در کار عمری در کار 

 گاهی خسته گاهی زخمی گاهی بیمار 

 رنجت انبوه 

 انبوه چون کوه 

کوه کینه ...............

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

افسوس 


لالایی هایش را من خواندم

ولی دراغوش خاک خوابید .

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

من یک زن ام 

 زنی که پوست اش

آیینه ی آفتاب کویر است

 و گیسوانش بوی دود می دهد

 تمام قامت من 

 نقش رنج و 

 پیکرم تجسم کینه است

 زنی که دستانش را کار

 برای سلاح پرورده است

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

در سالهای نهچندان دور مراسم چیدن انگور و دوشابپزی با تشریفات خاصی برگزار میشد .در شهر من باغات به دوقسمت تقسیم میشد یوخاره باغلر وایشاغه باغلر . معمولاً هر باغدار قبل از اقدام به چیدن انگور اقوام و نزدیکان خود را خبر میکرد .وبا هم شروع چیدن انگورها میکردند هرکسی کیسه ایی به دور کمر خود می بست تا انگورهای چیده شده را داخل ان بریزد.انگورهای چیده شده با دقت زیاد درون سبدهای مخصوص بافته شده از ترکههای بید .به گونهای قرار داده میشد که از زمین ریختن حتی یک حبه انگور جلوگیری میشد .پس از حمل انگور به منزل خانواده اقدام به له کردن انگورها درون چالهای مخصوص کرده که به ان چرز گفته میشدو شیره به دست آمده را پس از عبور دادن از صافیهای مخصوص درون خمرههای بزرگ سفالی میریختند به نام تاغار. بسته به مقدار انگور چیده شده عملیات له کردن در یک روز یا بیشتر انجام میشد چرا که شیره تهیه شده حتماً باید تا فردای آن روز پخته شود .تفالههای حاصله را نیزدرون گونی  میریختند تا آب آن کاملاً گرفته شود .سپس شیره درون تاغار پس از خنک شدن آماده افزودن خاک سفید است این خاک خاصیت تصفیهکنندگی داشت .. ش

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

هرسال بهار که میشد سروکله کولی ها پیدا میشد .چادرهایشان را خارج از شهر برپا میکردند .هیچگونه امکانات زندگی نداشتند .بچه های قدونیم قد اطراف چادرها درهم می لولیدند .کار اصلی این افراد ساختن وسایل مورد نیاز شهر بود دراصل صنعت گران خرده پایی بودند .تعداد زیادی الاغ وقاطرداشتند تا بتوانند وسایل خود را از روستایی به روستای دیگر منتقل کنند .وسایلی که داشتند خیلی ابتدایی بود سندان وپتک .وجوالدوز و...... وسایلی که میساختند .چهارشاخ .علف تراش یا کرانتو .یک نوع قیچی برای چیدن پشم گوسفندان .دونوع الک بنام چقل وغربال که دربرداشت گندم استفاده میشد .وگاهی سفیدکردن ظروف مسی .من کلاس پنجم بودم .مادرم مارا از نزدیک شدن به کولی ها منع میکرد .عصر که میشد همه همسایه ها درکوچه جمع میشدند دخترها یک گوشه مشغول بازی قمچان میشدند .وپسرها الک دولک وگرگم به هوا .قایم موشک یا گیزلن پاچ .دوز .گرگ وگله .هفت سنگ و........دخترها باهم حرف میزدند وتعریف میکردند .یکی از دخترهای همسایه گفت تو کولی ها زنی هست که فال میگیرد واینده را با نگاه کردن به خطوط دست پیش بینی میکند .فردای اونروز یه ده شاهی برداشتم وارام از خونه زدم

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

تا به کی به صبر نشست؟زیر آوار حرف و رؤیا و خیال، مچاله ام!دور از خش خش سینه و تیک تاک دل و گرمای تن، عشق را چه معنایی هست؟!این تنِ سردِ تبعیدی را چه میانه ای با آن شراره ی دور؟!در کدامین فصل، آن گرمی مطبوع آید بدست؟نه، پشت این ابر ضخیم، خورشید یخ زده است و این کرختی را امید گرمایی نیست.سال می گذرد و سالمرگ نزدیک. در این رهگذر، صبر را چه معنایی هست؟انگار نه خورشیدی به آسمان است و نه فصل گرمایی در راه!انگار این تن خسته و پریش، باید در کرختی خود بخشکد!انگار از رهایی خبری نیست، ''به'' که در لاک خود خزید و ساخت.آری، این لاک سرد و سنگین، مأنوس تر است!

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من،خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی  دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، تـو آن غـــزل  همیــشه زیبــــایی  مَــن  آن شــعر بی قــافیه ی دور افتــاده نگاهم که میکنیبه خلسه میرود این دل مشتاقمصدایم که میکنیبه یغما میبرد انبوه سکوت سنگینمبا تو بودنزیباترین ترانه ی ناب زندگیمتا میتوانینگاهم کن ، صدایم کنتا نفس هست، برایتغزل غزل عاشقانه مینویسم تورا از خاطره ها پس خواهم گرفتتورا از کنج خاک گرفته ی قاب ِ شکستهاز لحظه های شادی و آرامش به این روزهای بی چراغ و ستاره دعوت خواهم کرد من تورا به آسمان تارم خواهم آورد و چشمانت را فانوس خلوت تاریکم خواهم کرد من تورا از سهم روزهای بی تو بودنم برخواهم داشتو قسمت تمام عمرم خواهم کرد

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

زن ها زمستانند
چترند
           بارانند . . .
وقتی که غمگینند
                       آواز می خوانند..........

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.پیراهن غصه هایم را به تن می کنم و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اندو از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.شاعر می شومبه اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهمو به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابمو ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالندو از نبودنت در صفحه روزگار نالان.از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده انددرمی یابم که شاعران بی قرارند.بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکیکه دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.شاعران تنهایند.این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستماز چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.پس من هم شاعر بودم.از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتیو همه اینها یک بهانه داردبهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی خیلی زود..................

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:59

صفحه بندی